خیلی وقت است چشم دوختم به این جاده، سرپا با یک سطل زباله خالی... هر شب دم در ایستادم... من حتی بد قولی هم نکردم... من هر شب آمدم...
تا آخرین چهارشنبه سال خسته روی تلی از زباله نشسته ام... می بینی چه قدر کریه و چندش آور بود؟...
اما من کم نیاوردم... کوتاه نیاوردم... از اول باید این کار را می کردم... اگر کسی پیدا نشد تا این کثافت ها و بدبختی ها رو از جلوی خانه ام ببرد، در عوض خودم کبریت داشتم... آتششان زدم...
همه چیز را سوزاندم توی همان آتش کذایی جشن...
تو را...
خودم را...
خاطرات را...
و تمام آن سند های عذاب که عمری بود زندگیم را سوزانده بود... حالا خودم همه شان را سوزاندم... اصلا هم درد نداشت.
بیزارم از اینجا... حالم به هم می خورد... قیافه نحس تو و آتشی که به زندگیم انداختی را به یادم می آورد... اصلا فکرش را هم نمی کردی که ممکن است این آتش دامن خودت را هم بگیرد...
به محض این که دکمه ثبت این مطلب را زدم... از ستون سمت راست تغییر کلمه عبور را می زنم... چشم هایم را می بندم و دستم به هر کجای کی برد رفت همان را می کنم پسورد اینجا... طوری که هیچوقت یادم نیاید... بعد هم خلاص و من راحت می شوم... بگذارد اینجا بماند...
ارزش حذف را هم ندارد...

با کمال معذرت از تک خواننده اینجا، شقایق

