تبليغاتX
آشغال های دَم ِ در

آشغال های دَم ِ در

روحم دلش می خواهد برود یک گوشه بنشیند، پاهایش را بغل کند و بلند بگوید: من دیگر بازی نمی کنم

می دانی دیگر نمی توانم تحمل کنم... اصلا می فهمی تحمل چیست؟... گمان نمی کنم... آمدم و آشغال هایم را تکاندن اینجا... ماندم جلوی در... منتظر بودم کسی بیاید و این آشغال ها را ببرد... اینقدر منتظر ماندم که احساس می کنم انتظار چیزی شده است مثل صبحانه ای که هر روز می خورم... مثل روزنامه ای که هر روز ورق می زنم... مثل خوابی که هر شب می بینم... اما نتوانستم با او زندگی کنم... با انتظار...

خیلی وقت است چشم دوختم به این جاده، سرپا با یک سطل زباله خالی... هر شب دم در ایستادم... من حتی بد قولی هم نکردم... من هر شب آمدم...

تا آخرین چهارشنبه سال خسته روی تلی از زباله نشسته ام... می بینی چه قدر کریه و چندش آور بود؟... 

اما من کم نیاوردم... کوتاه نیاوردم... از اول باید این کار را می کردم... اگر کسی پیدا نشد تا این کثافت ها و بدبختی ها رو از جلوی خانه ام ببرد، در عوض خودم کبریت داشتم... آتششان زدم...

همه چیز را سوزاندم توی همان آتش کذایی جشن...

تو را...

خودم را...

خاطرات را...

و تمام آن سند های عذاب که عمری بود زندگیم را سوزانده بود... حالا خودم همه شان را سوزاندم... اصلا هم درد نداشت.

بیزارم از اینجا... حالم به هم می خورد... قیافه نحس تو و آتشی که به زندگیم انداختی را به یادم می آورد... اصلا فکرش را هم نمی کردی که ممکن است این آتش دامن خودت را هم بگیرد...

به محض این که دکمه ثبت این مطلب را زدم... از ستون سمت راست تغییر کلمه عبور را می زنم... چشم هایم را می بندم و دستم به هر کجای کی برد رفت همان را می کنم پسورد اینجا... طوری که هیچوقت یادم نیاید... بعد هم خلاص و من راحت می شوم... بگذارد اینجا بماند...

 ارزش حذف را هم ندارد...

 

با کمال معذرت از تک خواننده اینجا، شقایق

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 اسفند1390ساعت 12:53  توسط fifty five 

دست بردار از این نمایش عامه پسند!
+ نوشته شده در  سه شنبه 18 بهمن1390ساعت 20:19  توسط fifty five 

هیچ وقت نمی بخشمت به خاطر این انتخاب و این ازدواجت... من هرگز دلم نمی خواست حاصل این ازدواج باشم
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 20:46  توسط fifty five 

تو همه چیزت را به من گفتی؟ رازاهایت؟ به من گفتی؟ حرفهای ته قلبت؟ به من گفتی؟ ناراحتی هایت؟ به من گفتی؟ حرفهای نگفته ات؟ به من گفتی؟ آن هایی که فقط خودت می دانی و خدا؟ به من گفتی؟ گفتی؟ آره؟ گفتی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1390ساعت 21:28  توسط fifty five 

می دانی قبلاها وقتی زنگ می زدی به موبایلم چندشم می شد... آنقدر حالم بد می شد که گوشی ام را با حرص بر می داشتم و فوری ریجکت می کردم تا صدای کریه التماس هایت را نشنوم... ولی جدیدا آهنگ گوشی ام را عوض کرده ام... جدیدا آن قدر پست و بی ارزش بودنت برایم زیاد شده که زحمت ریجکت را هم به خودم نمی دهم... می گذارم آهنگ برای خودش بخواند... تازه فهمیدم چقدر قشنگ است و چه لذتی دارد وقتی تصور می کنم آن پشت داری جلز و ولز می کنی و با هر بوقی که می شنوی به هفتاد و هفت جد خودم و خودت فحش می دهی!... بعد هم که چیزی عایدت نشد آن ماسماسکت، که به قول خودت مخصوص من بود و مواقع پیچاندن من می گفتی قدیمی است و آنتن نمی دهد را، به در و دیوار بکوبی!... آخ که چقدر مزه می دهد من اینجا بنشینم و از شنیدن موسیقی لذت ببرم و تو آن جا آن قدر خودخوری کنی تا خفه شوی! 


+ نوشته شده در  جمعه 30 دی1390ساعت 23:55  توسط fifty five 

رفیق روزهای خوب،

رفیق خوب روزها

همیشه ماندگار من،

همیشه در هنوزها

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 دی1390ساعت 1:39  توسط fifty five 

لنگه های چوبی در حیاطمان

گرچه کهنه اند و جیر جیر میکنند

محکمند...

خوش به حالشان که لنگه همند...


حسین پناهی

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 آذر1390ساعت 23:29  توسط fifty five 

توی کافه نشستیم... من روبروی تو... تو روبروی من... درست مثل عقایدمان که روبروی همند... تو حرف می زنی و من گوش می دهم... در واقع گوش نمی دهم از یکی می دهم تو از یکی دیگر می دهم بیرون... من می گویم... مسخره می کنی و هر صفتی که دوست داری به افکارم می دهی... تند و تند... یکی من می گویم یکی تو... صدایمان بالا می رود و بعد هم...

قهر می کنیم... من رویم را به طرفی می گردانم تو خیره مرا نگاه می کنی... سعی می کنی آرامم کنی بعد هم نازم را می کشی و دوباره حرف می زنیم... خر می شوم... اما آخرین بار نه دعوایمان شد نه بحثی... گفتی خوبم... از پشت میز بلند شدی و رفتی... فکر کردم دوباره بر می گردی زل زدم به جای خالی ات... به صندلی چوبی... اما تو دیگر برنگشتی... باید من هم ترک می کردم این صندلی را... فقط می دانم میز و صندلی چوبی همیشگی مان تا قیامت خالی خواهد ماند...

        

+ نوشته شده در  جمعه 25 آذر1390ساعت 21:32  توسط fifty five 

           

                      


همین عدد زندگی را مرا دگرگون کرد بی آنکه خود خواهم...

توفیق اجباری بود انگار...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1390ساعت 20:19  توسط fifty five 

لعنت به تو ای "عقل"...  وقتی خشنود شدی که دلم را در مذبح تو قربانی کردم...

لعنت به این رضایتت

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1390ساعت 20:15  توسط fifty five 

زندگیمان شده یک موسیقی بی انتها... زندگی من و تو...

 تو می خوانی و من ویولنش را می زنم...

گریه می کنیم از بس که غمگین است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1390ساعت 20:11  توسط fifty five 

         
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1390ساعت 20:8  توسط fifty five 

بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند...

بی ستاره ام، زرد، با طعم عطر پاییز، که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است...

مهم نیست... تمام سرزنش ها را می پذیرم به بهانه تولد... حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد... گریه شبانه می آورد... بی علاج است و دانستنش آدم را کم کم می کشد...

پس سکوت می کنم، تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد...

خلاصه غم سنگینی، اما من به بهانه همین شب و همین تولد و همین شبِ تولد می گویم:

تولدت مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آذر1390ساعت 0:9  توسط fifty five 

می شود یک کم بروی این طرف تر؟

آره یک کم دیگر... نور خورشید چشمم را خیلی اذیت می کند... می شود جلویش بایستی؟

...

آن روز گذشت... یکهو به خودم آمدم و دیدم سایه سرم شدی!


+ نوشته شده در  یکشنبه 20 آذر1390ساعت 15:54  توسط fifty five 

ای باد سحر!

گذرت گر بر کوی حسین هم افتاد، یادت نرود خاکش را به اتاقم آوری تا سرمه چشمم کنم، عطر پاک هوایش را رایحه ی پیراهن تنم کنم.

ای باد سحر!

پیغامم را تو به دیار عشق رسان... جز دل که ندارم پیشکشی، همراه سلامم تو به مولا برسان.

باد سحر! یادت نرود کسی اینجا هنوز منتظر است حتی بی قرار تر از یعقوب برای یوسف.

یا حسین!

چه بگویم که باز اشک است و خیسی دفتر سفیدم که قرار بود برای تو بنویسم... دفترم با اشک تو خیس شده... که می گوید خالی ست؟

اشکهایم حرف ها دارند آقا!

امشب تو عشق شدی و من عاشق هوایت... هر چه گفتم، هر چه بر کاغذ رساندم پیشکش توست... امشبم را برایم ساختی و چقدر بی تابم!

 

+ این پست استثنا آشغال نیست!

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1390ساعت 21:29  توسط fifty five  |